سی و پنج سالگی

خرید بک لینک

32.

صبح ده دقیقه دیرتر ازهمیشگی هایم بیدار شدم و تصمیم گرفتم برخلاف هرسال، روز تولدم را مرخصی نگیرم! جلوی آینه ایستادم و خط های ریز پیشانی ام رو دست کشیدم.

بعد از خیلی وقت جلو آینه ایستادم و عمیق نگاهم کردم.

موهای سفیدی که از زیر رنگ مشکی موهایم بیرون زده را دیدم، باز هم وقت ندارم ریشه ی موهایم را رنگ کنم ولی دیگر خیالی نیست، دوستشان دارم بیشتر از هر سال. سرمه چشمم را پررنگ تر از هر روز می کشم و رژ لب نود میزنم. امروز را برخلاف تمام هفتاد و پنج روز قبل، اسنپ میگیرم، چون امروز برای من است، به اینه می خندم و میروم سر کار و در راه دوره میکنم سال پیش را و دلم میگیرد ... لبخندم میخشکد، چشمانم را می بندم و آه یواشکی میکشم، خیابان ها همیشه روز تولدم خلوت اند، سریعتر از قبل میرسم شرکتمان.

درگیر کار میشم، پر تنش تر از هر روز. فقط یلدا یادش هست که باید تلفنی تولدم را تبریک بگوید، ذوق میکنم. معشوقم هنوز خواب است و من، هنوز منتظرم صدایش بیاید که فریاد میزند اسمم را.

ظهر میشود و من طاقت ندارم نروم بیرون. بوبو از دیشب حالش خراب است. امروز باید پیاده تهران را گز کنیم. بی برنامه میشویم باز. با عشق جان میرویم سینما. "ژن خوک" میبینیم در عصر جدید* حوالی طالقانی!

شیطنت میکنیم و ماه رمضون را با هایدایی** در سینما سر میکنیم.

فیلم تمام میشود و در ایستگاه اتوبوس، کمی پایین تر از سینما، می نشینیم و من فارغ از هر آدمی که میاید سر می گذارم روی شانه هایش و نسیم خنک عصر روز سیزدهم خرداد را نفس می کشم بغض میکنم از تمام اتفاقات زمانه ام، دست میکشد روی شانه ام و در شلوغیخیابان طالقانی پیشانی ام را می بوسد. ولیعصر را پیاده میرویم و من میرسم به خانه مان. پله ها را یکی یکی سنگین تر از صبح بالا میایم و با یک سلام قائله ی خانه را ختم میکنم و ولو میشوم رو تختم .

حالا ساعت ۶ صبح ۱۴ خرداد است.

تولدم مبارک :)

*سینما

**ساندویچ

مریضی خر است...

ما را در سایت مریضی خر است دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 146 تاريخ: يکشنبه 1 دی 1398 ساعت: 11:30

صفحه بندی